این فیلم با تکیه بر فرمولهای تکراری و اکشنهای نهچندان تأثیرگذار، نمونهای دیگر از آثار ستارهمحور است که بیش از آنکه تجربهای بهیادماندنی ارائه دهد، به حسننیت مخاطب اتکا دارد.
به گزارش وقت صبح به نقل از فرارو به نقل از راجر ابرت، فیلم «Shelter» از همان دقایق ابتدایی نشان میدهد که فراتر از یک ایده نیمبند پیش نمیرود. این اثر که عملاً بهعنوان یک وسیله کمرمق برای نمایش حضور جیسون استاتهام ساخته شده، مجموعهای از کلیشههای آشنا را کنار هم میچیند و بیآنکه زحمت پرداخت یا خلاقیت جدی به خود بدهد، از مخاطب انتظار دارد با حسننیت شخصیاش کمبودها را نادیده بگیرد. شاید اگر تماشاگر از پیش به فیلمهای ستارهمحور و کاملاً فرمولی علاقهمند باشد و بتواند منطق روایی را معلق کند، تا حدی با فیلم کنار بیاید؛ بهویژه اگر تجربه دیدن آثاری با همان شمایل قدیمی و کمجان همکاریهای مایکل وینر و چارلز برانسون را در ذهن داشته باشد.
با این حال، «Shelter» هیچ ویژگی منحصربهفردی ندارد که نتوان نمونههای بهتر یا دستکم قابلقبولترش را در دهها فیلم مشابه دیگر پیدا نکرد. فیلمسازان در اینجا بار دیگر سراغ داستانی کاملاً قالبی از تعقیبوگریزهای جاسوسی رفتهاند؛ روایتی که با افزودن یک کودک بیگناه، تلاش میکند کمی حسوحال احساسی به ماجرا تزریق کند. اما این تلاشها بیش از آنکه به خلق تنش یا عمق منجر شود، شبیه انجام وظیفهای تکراری است. جیسون استاتهام، مطابق انتظار طرفدارانش، سعی میکند بهترین استفاده را از موقعیت ببرد، اما شخصیتی که به او سپرده شده چیزی فراتر از یک آدمک خطی نیست؛ نقشی که حتی اگر بازیگری در حد دنیل دی-لوئیس هم آن را بازی میکرد، باز باورپذیر از کار درنمیآمد.
استاتهام در نقش مایکل میسن ظاهر میشود؛ مردی منزوی که در جزیرهای کوچک در اسکاتلند زندگی میکند و در زندگی روزمرهاش تقریباً فقط با دو نفر ارتباط دارد. این دو نفر، دختربچهای به نام جسی و عموی او هستند که با قایق و در میان دریای متلاطم برای مایکل آذوقه میآورند و وسایلش را جلوی در خانهاش میگذارند. جسی، درست مانند خود مایکل، چندان شخصیتپردازی نشده و بیشتر ابزاری برای پیش بردن داستان است. درست پیش از مرگ عمویش، جسی بهشکلی کاملاً تصادفی و حسابشده سعی میکند با مایکل دوست شود و همین اتفاق، پس از مرگ عمو، مایکل را ناچار میکند سرپرستی او را بر عهده بگیرد.
در ادامه، فیلم بدون مقدمهچینی کافی نشان میدهد که مایکل به جسی آموزش استفاده از سلاحهای سنگین میدهد؛ نه از سر ترس، بلکه با نوعی خونسردی کامل و کنترل احساسی که بیشتر شبیه یک ترفند روایی است تا نتیجه شخصیتپردازی. این دو خیلی زود به دوستانی صمیمی تبدیل میشوند؛ رابطهای که قرار است بار عاطفی فیلم را به دوش بکشد، اما در عمل سطحی و شتابزده باقی میماند. داستان زمانی وارد فاز تعقیبوگریز میشود که مایکل و جسی هدف نیروهای آموزشدیده و بیملاحظه MI6 قرار میگیرند؛ مأمورانی که کورکورانه دستورات رئیس سابق و مستبد خود، استیون مانافورت (با بازی بیل نای)، را اجرا میکنند.
مانافورت ظاهراً با لحنی آرام و خیرخواهانه صحبت میکند، اما در واقع سرمایهگذاری سنگینی روی یک برنامه نظارتی اغراقآمیز و کارتونی به نام T.H.E.A دارد. با این حال، این عناصر بهظاهر مهم چندان اهمیتی پیدا نمیکنند، چراکه فیلم، مانند بسیاری از آثار تعقیبگریز، خیلی زود به مجموعهای از صحنههای اکشن کمرمق و توضیحات تکنولوژیک بیروح فرو میکاهد. «Shelter» دقیقاً از همان فیلمهایی است که در آن اتاقی پر از بوروکراتها با چشمانی خیره به تصاویر دوربینهای نظارتی زل زدهاند، در حالی که رهبر عصبیشان، روبرتا فراست (با بازی نائومی اکی)، با اخم به مانیتورها نگاه میکند و معاونش خبرهای ناخوشایند میدهد.
شخصیت فراست میتوانست ظرفیت بیشتری برای پرداخت داشته باشد، بهویژه از آنجا که او چندان روایت پوششی ارائهشده از سوی شخصیت منفی نای را باور نمیکند. اما فیلم حتی زحمت شروع از این نقطه بالقوه جذاب را هم به خود نمیدهد. فیلم در استفاده از استاتهام نیز ناتوان است. غریزههای بازیگری او همچنان قابلاتکاست، اما بهنظر میرسد همکارانش دقیقاً نمیدانند چگونه باید از این توانایی بهره ببرند. بهترین صحنههای او بیشتر بر فیزیک بدنی و حضور فیزیکیاش تکیه دارند تا دیالوگها، اما حتی در این لحظات هم تمرکز مخاطب بهدلیل قاببندیهای خالی و بیهدف، بهسختی حفظ میشود.
از سوی دیگر، استاتهام بیشتر بهعنوان یک «حضور» باورپذیر است تا یک «شخصیت». بسیاری از دیالوگهای کلیشهای و ویژگیهای شخصیتی سرسری مایکل، مثل علاقهاش به شطرنجبازیِ تنها یا طراحیهای مدادی پراکنده روی میز، اصلاً با پرسونای همیشگی استاتهام همخوانی ندارد. تماشاگر میتواند استاتهام را بهعنوان مردی خسته از دنیا و ستونوار باور کند، اما پذیرفتن این دیالوگهای بیروح و ژستهای تکراری قهرمانانه کار سادهای نیست. صحنههای اکشن فیلم نیز هرگز فراتر از ارائهای متوسط نمیروند.
یک تعقیبوگریز ماشینی و دو مبارزه تنبهتن لحظاتی قابلقبول دارند، اما تلاش فیلمسازان برای القای هیجان از طریق برشهای عصبی و دوربین روی دست آشفته، نتیجه معکوس میدهد. هیچگونه شتاب یا اوجی شکل نمیگیرد و همین مسئله حتی برای طرفداران دوآتشه استاتهام هم رضایتبخش نیست. هواداران سینمای اکشن خوب میدانند که وام گرفتن از آثار موفق گذشته ایرادی ندارد، به شرط آنکه اجرا دقیق باشد یا دستکم جسارت کافی برای خلق چند لحظه بهیادماندنی وجود داشته باشد. متأسفانه، بیشترین میزان آدرنالین در «Shelter» حتی برای پر کردن یک تیزر کوتاه هم کافی نیست.
فیلم تلاش میکند مایکل را بهعنوان فردی ماهر در استفاده از سلاحهای بداهه معرفی کند؛ موضوعی که در چند درگیری به آن اشاره میشود. اما حتی در مبارزهای که قرار است نقطه اوج باشد، جایی که استاتهام مشت خود را با زنجیری فلزی میپیچد، هیچ زمینهسازی یا هیجانی شکل نمیگیرد. شاید همین توصیف برای فروش فیلم به مخاطبان هدف کافی باشد، اما در عمل، چنین صحنهای بیشتر شبیه وصلهای دیرهنگام و کماثر است.
«Shelter» از آن فیلمهای ضعیفی است که بهسختی میتوان مخاطب از پیش آمادهاش را از دیدنش منصرف کرد. همیشه کسانی هستند که با شنیدن چند تعریف مشروط، به این اثر دل ببندند و امیدی بیش از حد پیدا کنند؛ بهخصوص اگر، مانند بسیاری از طرفداران استاتهام، حاضر باشند به کمتر قانع شوند. با این حال، آنچه بیش از همه ناامیدکننده است، نه ایرادهای منفرد فیلم، بلکه فقدان مداوم مهارت، خلاقیت و الهام در تمام اجزای آن است. جذابیتهای کمزحمت و سطحی «Shelter» شایسته اعتماد مخاطب نیست، حتی اگر طرفداران سرسخت استاتهام بتوانند با اغماض بسیار، جرقههایی از هیجان را در آن تصور کنند.


